تبليغاتX
چه عجب از این طرفا !!

تاريخ: جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت :18:44
This Web Hacked By R4ndyKiller
Search This ID In Google Mohsen_Britney000
MortalKombat Team
مجموعه سی دی هک آماده شد
بهترین آموزشها و برنامه های هک
یک هکر حرفه ای شوید
www.hacker.mihanblgo.com
www.mortalkombat.mihanblog.com
نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |
...روز مادر مبارک
تاريخ: پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت :16:5

روز مادرو به همه مادرا از جمله مادر خودم تبریک می گم

 مادرها روزتون مبارک

             

نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت :2:20

چه کنم عاشق ایرانم من


با تو روینده و رویانم من بی تو سوزنده و سوزانم من


چه کنم عاشق ایرانم من


َبه چه گم گشته سری دارم من یوسف رفته ز کنعانم من

 

همچو فرزند جدا از مادر در هوای تو پریشانم من
 

اگرم نیست به جز تحفهء جان شرم سار از همه یارانم من

 

چه کنم عاشق ایرانم من چه کنم عاشق ایرانم من

 

گاه گاهی که تو غمناک شوی گریهء ابر بهارانم من
 

گریه ام دست خودم نیست از اوست پس مپرسید چه گریانم من

 

دِ لکی دارم و انسانم من چه کنم عاشق ایرانم

 

نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |
یکی بود یکی نبود...
تاريخ: چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت :2:4

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود .

مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت :

شما را دوست دارم ،

پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید .

زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند .

خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت :

به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی

و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود .

زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت :

به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم

تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد .

آنها خوشحال بودند .

خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد .

دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد

تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید .

کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت :

از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند .

مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد .

زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد

و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ،

کودکش را دید که شیر مینوشد.

بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت :

با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد .

راست بگویید تا راستگو باشد .

گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد

از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید .

میدید که زیر باران مردی دستهایش

را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از

خاک با هزاران امید شاخه گلی می کارد .

دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ،

چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود

نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |
تورا ندیده ام کنون...
تاريخ: پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت :13:57

نديده ام تو را کنون

 

کنار برکه های آب ميان لحظه های ناب

در آن سکوت پر تپش و قلب های منتظرنديده ام تو را کنون

ميان جنگل سپيد درون دره ی اميد

ميان قصه ی جديد ورای پرده ی نويد

نديده ام تو را کنون

در آن نگاه پر سوال و دست های بی جواب

نديده ام تو را کنون

ميان زندگانی ام ميان غصه های سرد

شريک خنده های فرد در آن غروب ديرپا

نديده ام تو را کنون

نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |
جک
تاريخ: دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت :22:38
رشتيه اسم بچه اش رو میزاره «اس ام اس» میگن: این چه اسمیه؟ میگه: چیه مگه! از پیام که با کلاس‌تره.

به لره میگن: اگه ریيس جمهور بشی اولین کاری که میکنی چیه؟ میگه: اول از همه، دست خودم رو تو شرکت نفت بند میکنم.

به تركه ميگن: چرا قبض آب و برقو دوست داري، ميگه: چون روش نوشته: مش ترك گرامي.

به بنده خدا ميگن:‌ آروغ چيه؟ ميگه:‌ سلسله بادهاي صداداري كه راهشون رو در دستگاه گوارشي گم كرده‌اند!

 

خرسه به يكي حمله ميكنه و ميگه: ويا وخوام وخورمت! طرف ميگه: اِ؟ ميه تونم لري؟ خرسه ميگه: ها، ما حيوونا همه لريم، وجز خر كه تركه!

اصفهانیه یه پوسته موز ميبینه میشینه کنار موزه. میگن: چرا اینجا نشستی؟ میگه: آخه میخوام فکر کنند من این موزو خوردم.

اصفهانی رو ميخوان زجر بدند، ميبندنش به تیر برق و بهش ميگین: کوچه اونطرفی شام میدند.

به پيرزنه ميگن: چرا همه دندوناتو كشيدي جز يكي؟ ميگه: آخه ننه، مي‌خوام چادرمو باهاش نگه‌ دارم!

تركي دلو ميزنه به دريا، غرق ميشه.

اصفهانيه با برق خونه همسايشون خودكشي ميكنه.

به لره ميگن حموم چند بخشه؟ ميگه: دو بخشه، زنونه و مردونه

نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |
جهان رویاهای من...
تاريخ: پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت :11:22

جهان رویا های من

در یک لحظه

تمام جهان در دستم به خواب می رود

وجهان شعرم بیدار می شود

انسان ها را در آن می کارم

- بدون سر

- بدون فکر

گلها را نقاشی می کنم

- بدون عطر

- بدون رنگ

پرندگان را به پرواز در می آورم

- بدون آواز

شب را در دستانم می کارم

- بدون تاریکی

همه ی جهان را خاکستر می کنم در شعرم

از خاکستر شعرم انسان ها با حرف راه می روند

خنده را تمرین می کنند

خواب را پیش از تولد از یاد برده است

فراموش نمی کنم

که از نو فردا جهانم را بیدار کنم

ناگهان غربت در دستا نم می نشیند

ورویاها دوباره سرک می کشند

در خیالات نا تمام من...

از خواب بدر می آیم

شعرم پایان می پذیرد

- بدون هیچ تفسیری

نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت :10:4
سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش :
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط:
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست :
غريو را
تصويركن !

الف . بامداد

نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |
شعر ...
تاريخ: دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت :12:17

يه دل مي گه برم ، برم

يه دل مي گه نرم نرم


طاقت نداره دلم


بي تو چه كنم  ؟


پيش عشقي زيبا زيبا


خيلي كوچيكه دنيا دنيا


با ياد توام هر جا هر جا


دوستت دارم


سلطان قلبم تو هستي تو هستي

دروازه هاي دلم را شكستي


پيمان ياري به قلبم تو بستي


با من پيوستي


اكنون اگر از تو دورم به هر جا


بر يار ديگر نبندم دلم را


سرشارم از آرزو و تمنا


ای یار زیبا   

نوشته شده توسط سپهر | موضوع: | لينک ثابت |